تبلیغات
داستان های کوتاه جذاب و خواندنی - مطالب ابر ماجرای جالب
 
داستان های کوتاه جذاب و خواندنی
داستان های کوتاه جذاب ، خواندنی، طنز ، پند آموز
درباره وبلاگ


مجموعه داستان های کوتاه جذاب و خواندنی،داستان های کوتاه جذاب ، خواندنی، طنز ، پند آموز، عاشقانه

مدیر وبلاگ : میعادگاه
مطالب اخیر
نظرسنجی
چه نوع داستانی بیشتر دوست دارید ؟






دوشنبه 11 مرداد 1395
داستانروزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت 10 برابر آن را میگیرد.
زن گفت :....



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، داستان نویسی، ماجرای جالب، داستان خواندنی، سایت داستان، داستان زیبا،
لینک های مرتبط :
شنبه 8 خرداد 1395
http://www.niloblog.com/files/images/muzyfc0c2fw1vjlqj68j.pngسلطان به وزیر گفت۳سوال میکنم فردا اگر جواب دادی هستی وگرنه عزل میشوی.سوال اول: خدا چه میخورد؟سوال دوم: خدا چه می پوشد؟سوال سوم: خدا چه کار میکند؟



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، داستان خواندنی، حکایت پندآموز، سایت داستان، ماجرای جالب، داستان نویسی،
لینک های مرتبط :
رستورانیکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد.بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید....




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، داستان خواندنی، ماجرای جالب، داستان نویسی، سایت داستان، رستوران،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 4 بهمن 1394
http://www.parsnaz.ir/upload/34/0.051132001317143824_parsnaz_ir.jpgبعد از خوردن غذا بیل گیتس 5 دلار به عنوان انعام به پیش خدمت دادپیشخدمت ناراحت شد.بیل گیتس متوجه ناراحتی پیشخدمت شد و سوال کرد : چه اتفاقی افتاده؟پیشخدمت : من متعجب شدم ....


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان، داستان نویسی، داستان کوتاه، داستان زیبا، داستان خواندنی، ماجرای جالب، سایت داستان،
لینک های مرتبط :
قلبروزی مرد جوان و بلند بالائی به وسط میدانگاه دهکده رفت و مردم را دعوت به شنیدن نمود . او با صدای رسائی اعلام کرد که : " صاحب زیباترین قلب دهکده می باشد " و سپس آنرا به مردم نشان داد .اهالی دهکده وقتی قلب او را مشاهده کردند ، دریافتند که گرد و بزرگ وبسیار صاف بوده و با قدرت تمام و بدون نقص میتپد . لذا همگی به اتفاق ، ادعای او را پذیرفتند .اما در این بین ، پیرمردی که از آن نزدیکی میگذشت به آرامی به مرد جوان نزدیک شد و رو به مردم گفت : " قلب تو به زیبائی قلب من نیست ، بنگرید . "....وقتی اهالی بدقت به سینه آن پیرمرد نظاره کردند ، دیدند که قلب او ریش ریش شده و وصله های نامنظمی بر رویش دیده میشود و برخی قسمتها نیز سوراخ شده است، تازه بخشیهائی از قلب کنده شده و جایشان هنوزخالی باقی مانده بود .




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان، داستان زیبا، داستان کوتاه، داستان خواندنی، ماجرای جالب، حکایت، سایت داستان،
لینک های مرتبط :
شنبه 12 اردیبهشت 1394
یکhttp://www.iranto.ca/Fa/images/stories/gallery/world/beautiful_pencil_drawings_of_women/beautiful_pencil_drawings_iranto%20(42).jpg دختر خانم زیبا خطاب به رئیس شرکت امریکائی ج پ مورگان نامه‌ای بدین مضمون نوشته است :
می‌خواهم در آنچه اینجا می‌گویم صادق باشم.من 25 سال دارم و بسیار زیبا ، با سلیقه و خوش‌اندام هستم. آرزو دارم با مردی با درآمد سالانه 500 هزار دلار یا بیشتر ازدواج کنم.شاید تصور کنید که سطح توقع من بالاست ، اما حتی درآمد سالانه یک میلیون دلار در نیویورک هم به طبقه متوسط تعلق دارد چه برسد به 500 هزار دلار.خواست من چندان زیاد نیست. هیچ کس درآنجا با درآمد سالانه 500 هزار دلاری وجود دارد؟آیا شما خودتان....ازدواج کرده‌اید؟ سئوال من این است که چه کنم تا با اشخاص ثروتمندی مثل شما ازدواج کنم؟چند سئوال ساده دارم:1- پاتوق جوانان مجرد کجاست ؟2- چه گروه سنی از مردان به کار من می‌آیند ؟3- چرا بیشتر زنان افراد ثروتمند ، از نظر ظاهری متوسطند ؟4- معیارهای شما برای انتخاب زن کدامند ؟
 امضا ، خانم زیبا


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان، داستان زیبا، داستان کوتاه، داستان خواندنی، ماجرای جالب، سایت داستان، داستان نویسی،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 30 فروردین 1394
روزی پیامبر حضرت موسیحضرت موسی در خلوت ،خویش از خدایش سئوال می کند : آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد ؟ خطاب میرسد : آری ! موسی با حیرت می پرسد : آن شخص کیست ؟ خطاب میرسد : او مرد قصابی است در فلان محله ، موسی می پرسد : میتوانم به دیدن او بروم ؟ خطاب میرسد : مانعی ندارد !فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند و می گید : من مسافری گم کرده راه هستم ، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم ؟ قصاب در جواب می گوید : مهمان حبیب خداست ، لختی بنشین تا کارم را انجام دهم .



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان، سایت داستان، داستان نویسی، ماجرای جالب، داستان خواندنی، داستان زیبا، داستان جذاب،
لینک های مرتبط :
دکوسهختر کوچولوی صاحبخانه از آقای " کی " پرسید:اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودندتوی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند.همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند.مواظب بودند که همیشه پر آب باشد....هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتندبرای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد.گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند.چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است !برای ماهی ها مدرسه میساختند.وبه آنها یاد میدادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند.درس اصلی ماهیها اخلاق بود.




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان، ماجرای جالب، داستان زیبا، داستان خواندنی، داستان کوتاه، سایت داستان نویسی، حکایت زیبا،
لینک های مرتبط :
زن و مردی جوان ، در اتاق پذیرایی که کاغذ دیواری آن به رنگ آبی آسمانی بود ، دل داده و قلوه گرفته بودند.مرد خوش قیافه ، جلو دختر جوان زانو زده دختر و پسربود و قسم می خورد:ــ بدون شما عزیزم ، نمی توانم زندگی کنم! قسم می خورم که این عین حقیقت است!و همچنانکه به سنگینی نفس می زد ، ادامه داد:ــ از لحظه ای که شما را دیدم ، آرامشم از دست رفت! عزیزم حرف بزنید … عزیزم … آره یا نه ؟زن جوان ، دهان کوچک خود را باز کرد تا جواب دهد اما درست در همین لحظه ، در اتاق اندکی باز شد و برادرش از لای در گفت: 


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، داستان زیبا، حکایت خواندنی، ماجرای جالب، داستان نویسی، سایت داستان،
لینک های مرتبط :
رودانشمندزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدند:فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟استاد اندکی تامل کرد و گفت:فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان، سایت داستان، داستان نویسی، داستان کوتاه، ماجرای جالب، حکایت شنیدنی، داستان خواندنی،
لینک های مرتبط :
 مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل http://i60.tinypic.com/14tsr9t.jpgآرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، ازپدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت:...من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی نا امید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتاه، داستان عاطفی، 
برچسب ها : داستان زیبا، داستان، داستان نویسی، داستان جذاب، حکایت خواندنی، ماجرای جالب، داستان پندآموز،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   


پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه