داستان های کوتاه جذاب و خواندنی مجموعه داستان های کوتاه جذاب و خواندنی،داستان های کوتاه جذاب ، خواندنی، طنز ، پند آموز، عاشقانه http://mstory.mihanblog.com 2017-06-26T23:40:15+01:00 text/html 2017-04-09T14:38:41+01:00 mstory.mihanblog.com نجمه داستان کوتاه قرص سر درد http://mstory.mihanblog.com/post/529 یك پس<img src="https://takfal.net/wp-content/uploads/2015/11/2082.jpg" alt="https://takfal.net/wp-content/uploads/2015/11/2082.jpg" border="0" vspace="5" width="132" hspace="5" height="87" align="left">ر برای پیدا كردن كار از خانه به راه افتاده و به یكی از این فروشگاهای بزرگ كه همه چیز می فروشند در ایالت كالیفرنیا رفت.مدیر فروشگاه به او گفت: «یك روز فرصت داری تا به طور آزمایشی كار كرده و در پایان روز با توجه به نتیجه كار در مورد استخدام تو تصمیم می‌گیریم.»در پایان اولین روز كاری، مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید كه چند مشتری داشته است؟ پسر پاسخ داد: «یك مشتری.»مدیر با تعجب گفت: «تنها یك مشتری؟ بی‌تجربه‌ترین متقاضیان در اینجا حداقل 10 تا 20 فروش در روز دارند. حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟»پسر گفت: «134،999/50 دلار.»<br><br><br> text/html 2017-03-11T10:44:10+01:00 mstory.mihanblog.com نجمه داستان کوتاه ششمین دختر http://mstory.mihanblog.com/post/528 &nbsp;معل<img src="http://www.beytoote.com/images/stories/fun/fun2104.jpg" alt="داستانهای جالب,داستانهای آموزنده" align="left" hspace="5" height="70" width="127" vspace="5" border="0">م مدرسه‌ای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: «ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟»معلم گفت: «ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ یک بار ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیاورد ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ خواهد ﮔﺬﺍﺷﺖ ﯾﺎ به هر ﻧﺤﻮﯼ شده ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯد. ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ به دنیا آورد. ﭘﺪﺭﺵ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺷﺐ كنار میدان شهر ﺭﻫﺎ می‌کرد. ﺻﺒﺢ ﮐﻪ می‌آمد، ﻣﯽﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ طفل ﺭﺍ نبرده ﺍﺳﺖ. ﺗﺎ ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺮای ﺁﻥ ﻃﻔﻞ دعا می‌کرد ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ می‌سپرد. ﺧﻼﺻﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ بازگرداند. <br> text/html 2017-02-01T14:19:21+01:00 mstory.mihanblog.com نجمه داستان کوتاه پیشگویی برای پادشاه نادان http://mstory.mihanblog.com/post/527 <div align="justify"><img src="http://dl.namakstan.ir/2016/01/79_2016-01-11-namakstan.ir.jpg" alt="داستانهای پادشاهان پیشگوی پادشاه حکایت پیشگویی برای پادشاه dastan padeshah nhsjhk \hnahi" hspace="5" height="93" width="98" vspace="5" border="0" align="left">روزی پیش گوی پادشاهی به او گفت که در روز و ساعت مشخصی بلای عظیمی برای پادشاه اتفاق خواهد افتاد.&nbsp; پادشاه از شنیدن این پیش گویی خوشحال شد. چرا که می توانست پیش از وقوع حادثه کاری بکند. پادشاه به سرعت به بهترین معماران کشورش دستور داد هر چه زودتر محکم ترین قلعه را برایش بسازند.<br>معماران بی درنگ بی آن که هیچ سهل انگاری و معطلی نشان بدهند، دست به کار شدند. آنها از مکان های مختلف سنگ های محکم و بزرگ را به آنجا منتقل کردند و روز و شب به ساختن قلعه پرداختند. سرانجام یک روز پیش از روز مقرر قلعه آماده شد. پادشاه از قلعه راضی شد و با خوش قولی و شرافتمندانه به همه معماران جایزه داد. سپس ورزیده ترین پاسداران خود را در اطراف قلعه گماشت.<br></div> text/html 2017-01-16T15:37:53+01:00 mstory.mihanblog.com نجمه داستان کوتاه قربانی کردن http://mstory.mihanblog.com/post/525 <div align="justify">یه <img src="http://dl.namakstan.ir/2016/02/8_2016-02-17-namakstan.ir.jpg" alt="داستانهای جالب , داستان کوتاه , داستان" width="100" vspace="5" hspace="5" height="50" align="left" border="0">روز گاو پاش میشکنه دیگه نمی تونه بلند شه ، کشاورز دامپزشک میاره .دامپزشک میگه : ” اگه تا 3 روز گاو نتونه رو پاش وایسته گاو رو بکشید “گوسفند اینو میشنوه و میره پیش گاو میگه: “بلند شو بلند شو” گاو هیچ حرکتی نمیکنه<br><br></div> text/html 2016-12-10T15:45:39+01:00 mstory.mihanblog.com نجمه داستان کوتاه مردی که در اتاقش را قفل می کرد http://mstory.mihanblog.com/post/524 می <img src="http://namakstan.ir/wp-content/uploads/2016/08/2016-08-257a0274bd6acf-namakstan.ir.jpg" alt="" height="79" width="79" vspace="5" hspace="5" border="0" align="left">گویند که ایاز غلام سلطان محمد غزنوی ، در آغاز چوپان بود و با گذشت زمان ، در دربار پادشاه صاحب منصب شد. او اتاقی داشت که هر روز صبح به آن سر می زد و وقت خروج بر در اتاق قفلی محکم می زد تا این که درباری ها گمان کردند ایاز گنجی در اتاق پنهان کرده است و موضوع را از سر حسادت به گوش شاه رساندند .<br><br><br> text/html 2016-11-20T17:13:01+01:00 mstory.mihanblog.com نجمه داستان کوتاه عیادت مرد ناشنوا از همسایه http://mstory.mihanblog.com/post/523 <div align="justify">ناشنوا<img src="https://encrypted-tbn2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcT-nTXS5jBUa4CxvzLLlLiDhSUn3FPL2iINUoiPj8UYOtqpA1Xp" alt="نتیجه تصویری برای عکس نقاشی از پیرمرد مریض" hspace="5" height="78" width="71" vspace="5" border="0" align="left">یی خواست به احوالپرسی بیماری برود. با خودش حساب و کتاب کرد که نباید به دیگران درباره ناشنوایی اش چیزی بگوید و برای آن که بیمار هم نفهمد او صدایی را نمی شنود باید از پیش پرسش های خود را طراحی کند و جواب های بیمار را حدس بزند.پس در ذهنش گفتگویی بین خودش و بیمار را طراحی کرد . با خودش گفت « من از او می پرسم حالت چه طور است و او هم خدا را شکر می کند و می گوید بهتر است . من هم شکر خدا می کنم و می پرسم برای بهتر شدن چه خورده ای .<br></div> text/html 2016-10-15T19:55:59+01:00 mstory.mihanblog.com نجمه داستان آموزنده و زیبای برنده مسابقه زیبایی http://mstory.mihanblog.com/post/522 <div align="justify"><img src="http://dl.namakstan.ir/2016/02/6_2016-02-13-namakstan.ir.jpg" alt="داستان کوتاه , داستان های کودکان" width="107" vspace="5" border="0" align="left" hspace="5" height="71">یک شرکت موفق محصولات زیبایی در یک شهر بزرگ از مردم خواست که نامه ی مختصری درباره زیباترین زنی که می شناسد همراه با عکس آن زن برای آنها بفرستند.در عرض چند هفته هزار نامه به شرکت ارسال شد. نامه ای بخصوصی توجه کارکنان را جلب کرد,و فورا آن را به دست رئیس شرکت دادند.نامه توسط یک پسر جوان نوشته شده بود که شرح داده بود خانواده آنها از هم پاشیده شده و در محله ای فقیر نشین زندگی می کند.با تصحیح برخی کلماتش خلاصه ی نامه اش به شرح زیر است.<br><br><br> </div> text/html 2016-09-28T19:32:59+01:00 mstory.mihanblog.com نجمه داستان کوتاه آموزنده مسیر سخت پولدار شدن http://mstory.mihanblog.com/post/521 <img src="http://cdn.asriran.com/files/fa/news/1392/6/9/305611_676.jpg" alt="نتیجه تصویری برای عکس نقاشی از اسکناس دلار" hspace="5" height="44" width="103" vspace="5" border="0" align="left">مرد میلیاردر قبل از سخنرانیش خطاب به حضار گفت:<br><div align="justify">از میون شما خانوم ها و آقایون، کسی هست که دوست داشته باشه جای من باشه، یه آدم پولدار و موفق؟ همه دست بلند کردند! مرد میلیاردر لبخندی زد و حرفاشو شروع کرد: با سه تا از رفیق های دوره تحصیل، یه شرکت پشتیبانی راه انداختیم و افتادیم توی کار. اما هنوز یه سال نشده، طعم ورشکستگی پنجاه میلیونی رو چشیدیم!رفیق اولم از تیم جدا شد و رفت دنبال درسش! ولی من با اون دو تا رفیق، به راهم ادامه دادم. اینبار یه ایده رو به مرحله تولید رسوندیم، اما بازار تقاضا جواب نداد و ورشکست شدیم! این دفعه دویست میلیون! رفیق دوم هم از ما جدا شدو رفت پی کارش!<br></div> text/html 2016-09-04T15:23:29+01:00 mstory.mihanblog.com نجمه داستان کوتاه سرخ پوست ها و ریس جدید http://mstory.mihanblog.com/post/520 <div align="justify"><img src="http://jazzaab.ir/upload/1/0.672672001310990234_jazzaab_ir.jpg" alt="نتیجه تصویری برای عکس نقاشی از پسر سرخپوست" align="left" border="0" height="93" hspace="5" vspace="5" width="92">اعضای قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: «آیا زمستان سختی در پیش است؟»رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید» بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»<br><br></div> text/html 2016-08-24T12:05:13+01:00 mstory.mihanblog.com نجمه داستان کوتاه دعای کشتی شکستگان http://mstory.mihanblog.com/post/519 <div align="justify">ی<img src="http://pic.photo-aks.com/photo/vehicles/boat-ship/large/Old-ship-in-storm.jpg" alt="http://pic.photo-aks.com/photo/vehicles/boat-ship/large/Old-ship-in-storm.jpg" align="left" border="0" height="65" hspace="5" vspace="5" width="86">ك كشتی در یك سفر دریایی در میان طوفان در دریا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا كنان خود را به جزیره كوچكی برسانند.دو نجات یافته هیچ چاره ای به جز دعا كردن و كمك خواستن از خدا نداشتند.چون هر كدامشان ادعا می كردند كه به خدا نزدیك ترند و خدا دعایشان را زودتر استجاب می كند، تصمیم گرفتند كه جزیره را به 2 قسمت تقسیم كنند و هر كدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببینند كدام زود تر به خواسته هایش می رسد.<br><br></div> text/html 2016-08-14T14:49:35+01:00 mstory.mihanblog.com نجمه داستان کوتاه سنگ تراش http://mstory.mihanblog.com/post/518 <div align="justify">روز<img src="http://hamgardi.com/H_Images/s_10504/2m0C78/%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%AC-18936-%D9%87%D9%85%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C.jpg" alt="http://hamgardi.com/H_Images/s_10504/2m0C78/%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%AC-18936-%D9%87%D9%85%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C.jpg" align="left" border="0" height="65" hspace="5" vspace="5" width="86">ی، سنگتراشی كه از كار خود ناراضی بود و احساس حقارت می‌كرد، از نزدیكی خانه بازرگانی رد می‌شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو كرد كه مانند بازرگان باشد.در یك لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت‌ها فكر می‌كرد كه از همه قدرتمندتر است. تا این كه یك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او دید كه همه مردم به حاكم احترام می‌گذارند. حتی بازرگانان.<br></div><br><br> text/html 2016-08-07T15:41:27+01:00 mstory.mihanblog.com نجمه کوزه چشم حریصان پر نشد ... تا صدف قانع نشد پر در نشد http://mstory.mihanblog.com/post/517 <div align="justify"><img src="http://khomar.com/wp-content/uploads/%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-3.gif" alt="ماهی" align="left" border="0" height="39" hspace="5" vspace="5" width="73">دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست .هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آن را در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد....<br><br></div> text/html 2016-08-01T14:49:47+01:00 mstory.mihanblog.com نجمه وای از دست خانم ها http://mstory.mihanblog.com/post/516 <div align="justify"><img src="http://toptoop.ir/files/babi/909/ec12ce18f5b62567b9bba3005a6ef602.jpg" alt="داستان" align="left" border="0" height="82" hspace="5" vspace="5" width="70">روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت 10 برابر آن را میگیرد.<br>زن گفت :....<br><br></div> text/html 2016-07-20T15:50:21+01:00 mstory.mihanblog.com نجمه داستان کوتاه زندگی خروسی http://mstory.mihanblog.com/post/515 <div align="justify"><img src="http://www.beytoote.com/images/stories/baby/naghashi/n119.jpg" alt="http://www.beytoote.com/images/stories/baby/naghashi/n119.jpg" align="left" border="0" height="90" hspace="5" vspace="5" width="78">کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.مرغ و خروس ها می دانستند که ...<br></div><br><br> text/html 2016-07-06T21:25:22+01:00 mstory.mihanblog.com نجمه پاسخ فرمانروای ایران بانو ام رستم http://mstory.mihanblog.com/post/514 "ش<img src="http://www.irannaz.com/user_files/image/image41/0.320100001325695713_irannaz_com.jpg" alt="http://www.irannaz.com/user_files/image/image41/0.320100001325695713_irannaz_com.jpg" align="left" border="0" height="93" hspace="5" vspace="5" width="79">یرین" ملقب "ام رستم" دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی(387ق. ـ 366ق.) که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود. او بر مازندران و گیلان ، ری ، همدان و اصفهان حکم می راند <br><div align="justify">به او خبر دادند سواری از سوی محمود غزنوی آمده است .<br><br> </div>