تبلیغات
داستان های کوتاه جذاب و خواندنی - مطالب تیر 1394
 
داستان های کوتاه جذاب و خواندنی
داستان های کوتاه جذاب ، خواندنی، طنز ، پند آموز
درباره وبلاگ


مجموعه داستان های کوتاه جذاب و خواندنی،داستان های کوتاه جذاب ، خواندنی، طنز ، پند آموز، عاشقانه

مدیر وبلاگ : میعادگاه
مطالب اخیر
نظرسنجی
چه نوع داستانی بیشتر دوست دارید ؟






شنبه 27 تیر 1394
گریهحسن نامی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت.سبب گریه‌اش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه می‌کنم،مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، داستان جالب، ماجرای خواندنی، حکایت شنیدنی، داستان جذاب، سایت داستان،
لینک های مرتبط :
شاگابو مسلم خراسانی رد معمار، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است.روزی برای سلمانی به راه افتاد دید سلمانی مشغول است و کسی را موی کوتاه می کند . فرصت را مناسب شمرده و باز از هنر خویش بگفت و اینکه کسی قدر او را نمی داند و او هنوز نتوانسته خانه خوبی برای خویش دست و پا کند. به اینجای کار که رسید کار سلمانی هم تمام شد .مردی که مویش کوتاه شده بود رو به جوان کرده و گفت.آیا چون هنر داری دیگران باید برایت اسباب آسایش بگسترند ؟!جوان گفت: آری.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان زیبا، حکایت پندآموز، ماجرای خواندنی، داستان جذاب،
لینک های مرتبط :
پدرمردی چهار پسر داشت. هنگامی  که در بستر بیماری افتاد، یکی از پسرها به برادرانش گفت: «یا شما مواظب پدر باشید و از او ارثی نبرید، یا من پرستاری اش می کنم و از مال او چیزی نمی خواهم؟!» برادران با خوش حالی نگه داری از پدر را به عهده او گذاشتند و رفتند. پس از مدتی پدر مُرد. شبی پسر در خواب دید که به او می گویند در فلان جا، صد دینار است، برو آن را بردار، اما بدان که در آن خیر و برکتی نیست!پسر سراغ پول ها نرفت. دو شب بعد هم همان خواب ها تکرار شد تا آن که در شب سوم خواب دید که می گویند، در فلان مکان یک درهم است. آن را بردار که پرخیر و برکت است!



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان، سایت داستان، داستان نویسی، داستان زیبا، حکایت پندآموز، ماجرای خواندنی، داستان جذاب،
لینک های مرتبط :
تصویرزنی به نام «سوده همدانی» از شیعیان امام بود، در جنگ صفین برای تشجیع(ترغیب شجاعتشان) سربازان و فرزندان دلاورش، اشعار حماسی می‌خواند، که سخت بر معاویه گران آمد و نام او را ثبت کرد.روزگار گذشت و امام علی علیه‌السلام به شهادت رسید، و فرماندار معاویه بسر بن ارطاة، بر شهر همدان مسلط گشت، و هر چه می‌خواست انجام می‌‌داد، و کسی جرئت اعتراض یا مخالفت را نداشت سرانجام سوده، سوار بر شتر به دربار معاویه در شام رفت، و از قتل و غارت و فساد فرماندار به معاویه شکایت کرد.معاویه او را شناخت و سرزنش کرد، و گفت:یاد داری که در جنگ صفّین چه می‌کردی؟ حال دستور می‌دهم تو را سوار بر شتری برهنه تحویل فرماندارم بدهند تا هر گونه دوست دارد، با تو رفتار کند؟...سوده، در حالی که اشک می‌ریخت این اشعار را خواند:



ادامه مطلب


نوع مطلب : حکایت های پند آموز، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، داستان زیبا، حکایت پندآموز، ماجرای خواندنی، داستان نویسی، سایت داستان،
لینک های مرتبط :
در 15مارکز سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شوددر 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می کنددر 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن 


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، سایت داستان نویسی، داستان زیبا، حکایت پندآموز، ماجرای خواندنی، داستان جذاب،
لینک های مرتبط :
حابرهتم را پرسیدند که :« هرگز از خود کریمتر دیدی؟»گفت : بلی، روزی در خانه غلامی یتیم فرودآمدم و وی ده گوسفند داشت. فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت وپیش من آورد. مرا قطعه ای از آن خوش آمد ، بخوردم .گفتم : « والله این بسی خوش بود.»غلام بیرون رفت ویک یک گوسفند را می کشت وآن موضع را (آن قسمت ) را می پخت وپیش . 


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، داستان زیبا، داستان خواندنی، حکایت پنداموز، سایت داستان، داستان جذاب،
لینک های مرتبط :
دکترحسابییکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم . دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ....



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان، داستان زیبا، داستان جالب، ماجرای خواندنی، داستان پنداموز، حکایت جالب، داستان خواندنی،
لینک های مرتبط :





پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه