تبلیغات
داستان های کوتاه جذاب و خواندنی - داستان کوتاه روستایی فقیر
 
داستان های کوتاه جذاب و خواندنی
داستان های کوتاه جذاب ، خواندنی، طنز ، پند آموز
درباره وبلاگ


مجموعه داستان های کوتاه جذاب و خواندنی،داستان های کوتاه جذاب ، خواندنی، طنز ، پند آموز، عاشقانه

مدیر وبلاگ : میعادگاه
مطالب اخیر
نظرسنجی
چه نوع داستانی بیشتر دوست دارید ؟






پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394
روروستاییستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد آخوند ده رفت و گفت: آملا، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می کنیم، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از درگاه بیرون می ماند. دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست... پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت کنی که گشایشی در وضع من و خانواده ام حاصل شود.آخوند پرسید:از مال دنیا چه داری؟

روستایی گفت:همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس است.آخوند گفت:من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم انجام بدهی.روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد....آخوند گفت:امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری. روستایی برآشفت که: آملا، من به تو گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که حتی من و خانواده ام نیز در آن جا نمی گیریم. تو چگونه می خواهی که گاو را هم به اتاق ببرم؟!آخوند گفت: فراموش نکن که قول داده ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه نباید از من انتظار کمک داشته باشی.صبح روز بعد، روستایی پریشان و نزار نزد آخوند رفت و گفت: دیشب هیچ یک از ما نتوانستیم بخوابیم. سر و صدا و لگداندازی گاو خواب را به چشم همه ما حرام کرد.آخوند یکبار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت:امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری.چند روز به این ترتیب گذشت و هر بار که روستایی برای شکایت از وضع خود نزد آخوند می رفت، او دستور می داد که یکی دیگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد تا این که همه حیوانات هم خانه روستایی و خانواده اش شدند! روز آخر روستایی با چشمانی گود افتاده، سراپای زخمی و لباس پاره نزد آخوند رفت و گفت که واقعا ادامه این وضع برایش امکان پذیر نیست!آخوند دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی ها به پایان رسیده و به زودی گشایشی که می خواستی حاصل خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد!ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد آخوند می رفت، این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین حیوان، خروس نیز بیرون گذاشته شد.روز بعد وقتی روستایی نزد آخوند رفت، آخوند از وضع او سئوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند آملا، پس از مدتها، دیشب خواب راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه راحت شدیم.





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، ماجرای خواندنی، داستان نویسی، سایت داستان، داستان جذاب، داستان زیبا،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 4 تیر 1397 06:37 ق.ظ
I was curious іf yyou ever considdered changing tһe paɡe layout of
your site? Ιtѕ verү ԝell ԝritten; I love what youve ցot to saʏ.
But maybe you cⲟuld a littlе more in the way of
cօntent sߋ people c᧐uld connect with it bеtter. Youve gott aan awful ⅼot
of tedxt f᧐r onlʏ having 1 ᧐r 2 pictures.
Maybe yοu coᥙld space it out Ьetter?
جمعه 25 خرداد 1397 03:14 ق.ظ
There's certаinly ɑ ɡreat deal to learn ɑbout this subject.
I liке all of tһe pointѕ yоu've made.
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 02:57 ق.ظ
First of all I want to say wonderful blog! I had a
quick question that I'd like to ask if you do not mind.
I was interested to find out how you center
yourself and clear your mind before writing. I've had
a hard time clearing my mind in getting my ideas out.
I do take pleasure in writing however it just seems like the first 10 to
15 minutes tend to be wasted just trying to figure out how to begin. Any recommendations or hints?
Thank you!
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397 01:44 ب.ظ
Thanks , I've recently been searching for info about this
topic for agees and yiurs iss the best I've discovered so far.
However, what concerning the conclusion? Are you sure concerning the source?
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 05:51 ب.ظ
What's upp tto all, howw is everything, I tbink every onee is getting moe
from tjis weeb site, and your views aare gopd
forr new viewers.
شنبه 18 فروردین 1397 02:49 ق.ظ

Nicely put. Thanks a lot!
acquisto online cialis cialis 5mg prix cialis professional yohimbe generic cialis wow cialis 20 cialis australian price compare prices cialis uk try it no rx cialis cialis bula 5 mg cialis coupon printable
شنبه 4 فروردین 1397 01:04 ق.ظ

Fantastic posts. Thanks a lot.
order generic cialis online cialis online low dose cialis blood pressure sialis cialis 20 mg cost cialis generico online cialis alternative cialis super kamagra only here cialis pills deutschland cialis online
یکشنبه 8 مرداد 1396 10:38 ب.ظ
Thanks for your personal marvelous posting! I certainly enjoyed reading it, you can be a great author.I will ensure that I bookmark your blog and may
come back very soon. I want to encourage you to definitely
continue your great job, have a nice evening!
شنبه 7 مرداد 1396 12:14 ق.ظ
I do trust all of the ideas you have introduced for your post.
They're really convincing and will certainly work. Nonetheless, the posts are
too brief for starters. May you please prolong them a bit from subsequent
time? Thank you for the post.
جمعه 6 مرداد 1396 11:05 ب.ظ
You can definitely see your skills within the work
you write. The arena hopes for even more passionate writers such
as you who aren't afraid to mention how they believe.
All the time go after your heart.
شنبه 30 اردیبهشت 1396 12:32 ب.ظ
You need to take part in a contest for one of
the finest websites on the net. I most certainly will recommend this website!
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 04:32 ق.ظ
Excellent post! We are linking to this great post on our
site. Keep up the good writing.
شنبه 19 فروردین 1396 03:22 ب.ظ
Thanks in support of sharing such a fastidious thinking, article is pleasant, thats why
i have read it fully
شنبه 28 فروردین 1395 06:46 ب.ظ
بمیری تو و ملا و داستان مثلا پند آموزت زنیکه خر
یکشنبه 6 اردیبهشت 1394 07:35 ب.ظ
واقعا خوب بود
جمعه 4 اردیبهشت 1394 05:00 ب.ظ
خیلی پند آموز بود
جمعه 4 اردیبهشت 1394 12:09 ق.ظ
جالب بود

جمعه 4 اردیبهشت 1394 12:08 ق.ظ
به نظر شما این داستان چی می خواست بگه؟
من فکر میکنم ملا می خواست به این طریق به او یاد بده که در سختی به این فکر کن که بدتر از این هم ممکنه اتفاق بیفته اون وقت تحمل سختی آسونتر میشه
شما چی فکر میکنید؟
پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394 11:56 ب.ظ

اگر سنگ در مسیررودنباشد صدای اب زیبا نیست
سلام
پیش من هم بیاین خوشحال میشم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه