تبلیغات
داستان های کوتاه جذاب و خواندنی - داستان زیباى شیخ صنعان و دختر ترسا
 
داستان های کوتاه جذاب و خواندنی
داستان های کوتاه جذاب ، خواندنی، طنز ، پند آموز
درباره وبلاگ


مجموعه داستان های کوتاه جذاب و خواندنی،داستان های کوتاه جذاب ، خواندنی، طنز ، پند آموز، عاشقانه

مدیر وبلاگ : میعادگاه
مطالب اخیر
نظرسنجی
چه نوع داستانی بیشتر دوست دارید ؟






www.miadgah.orgداستان زیباى شیخ صنعان و دختر ترسا

کسی در عبادتگاه نبود. شیخ بود و آن کس که می پرستید. در محیطی چنان
روحانی، شیخ رویش را به سمت منشا نور گرفته بود، ذکر می گفت و تسبیح می گرداند و اشک می ریخت و می رقصید...
***


آه اینجا چقدر سوزان است!... به سزای کدامین گناه ناکرده این چنین در سوز و تابم؟! آه خدای من نکند اینجا سرمنشا هستی است؟... آری حتماً همین طور است. من، پیر پاکان، شیخ صنعان، مرادِ مریدان، قطعاً در پس پرتو الطاف ایزدی ام... پس چرا این نور پاک مرا این گونه می سوزاند؟... آه خدای من... شیخ پاکت را بیامرز... خدایا... خدایا... آه، آن دختر کیست؟ چه زیبا می رقصد و می آید. این سوز و تاب از خرمن زلف اوست؟ هیهات از این آتش... شیخ! رو برگیر و تسبیح حق بگو... نگاهت را از دخترک برگیر... شیخ!! نگاه مکن شیخ... نگاه مکن... مکن... نمی توانم نگاه نکنم! ... نمی توانم... نه نمی توانم!!! تو کیستی ای دختر ماهرخ؟ خدای من... ایمانم به همین سادگی از دست رفت؟ ... تو کیستی؟ نکند این جام شراب از آن منست؟... خدایا!... نمی توانم از دستش نگیرم.... شیخ صنعان و جام شراب؟ آنهم از دست دختری زنار به کمر بسته؟!... نه نمی توانم نستانم... نمی توانم ننوشم... به سزای کدامین گناه ناکرده می سوزم... به سزای کدامین گناه ناکرده می نوشم؟... خدای من...
***
شیخ از خواب پرید. در تاریک و روشن عبادتگاه، در زیر ستون نور مریدی به آواز زیبا قرآن می خواند. شیخ دست به پیشانی کشید. از عرق خیس بود. مرید دیگری پیش آمد. به ادب کنار شیخ زانو زد. شیخ خرقه پوش خیس از عرق به نقطه نامعلومی نگاه می کرد. مرید پرسید: ای شیخ! خواب ناگواری دیدید؟...
مرید دیگر همچنان در زیر ستون نور قرآن می خواند. شیخ نگاهی به او کرد. مرید دستارش را روی سر جا به جا کرد و باز گفت: خواب ناگواری دیدید شیخ؟ ... سکوت بود و سکوت. فقط صدای قران خواندن می آمد. دیگر جرات باز پرسیدن برای مرید نبود. به ادب عقب رفت و از در کوچک عبادتگاه خارج شد. مُرید دیگر هنوز قرآن می خواند. شیخ که گویی طاقت شنیدن نداشت فریاد کشید و از عبادتگاه بیرون دوید. جمع مریدان شیخ هراسان شدند. یکی گفت: شیخ به کدام سو می دود؟ این چنین بی کلاه و دستار؟... دیگری پاسخ داد: مست از باده الهی به سمت مامن خلوتی می رود!... کس دیگری گفت: نباید او را تنها گذاشت... آن دیگری گفت: گویا شیخ خواب بدی دیده بود...
فارق از تمام گفتگوها شیخ صنعان می دوید. پای و سر برهنه، خار های بیابانی را لگد می کرد. مریدان می دویدند و هریک می کوشیدند تا به شیخ برسند. شیخ اما توجهی به اطراف نداشت. مریدی دوان دوان پرسید: به کجا می روید ای شیخ پاک؟!... جواب شنید: به جانب روم... آنجا که دختر ترسا منزل دارد... آه ای دختر ترسا... هیهات از کمند زلف تو!
***
شیخ صنعان پیرعهد خویش بود... بله جناب حضرت والا... پیر عهد خویش ((بود)) ... شما که خود از نزدیکان ایشان بودید و بهتر می دانید. شیخ ما اکنون خرقه سوزانده و کفر گزیده و در پی جام و لب یار است... خداوند شاهد است. من و دیگر مریدان شیخ پا به پای او دویدیم. ولی شیخ از پس ِ خوابی که دیده بود فقط جانب روم را می نگریست و می دوید. فقط دختر ترسا را می شناخت. به دیار روم هم که رسیدیم خاک نشین ِ دیار یار شد و از یاران برید. بله جناب حضرت والا... این بود که چاره را در رساندن خود به محضر شما جستیم.
پیرمرد خمیده قامت همان طور که به دیوار کعبه تکیه داده بود، کمی جابه جا شد و چهره چند تن از یاران شیخ صنعان را از نظر گذراند. نگاهها سوی او بود در انتظار گشودن لب. پیرمرد اما چیزی نمی گفت. فقط نگاه می کرد. در تو در توی ذهنش به دنبال جمله ای می گشت و با نگاههایش گویی بر دل های مریدان شلاق ِ شرم می زد. جمله را یافت... چند کلمه بیشتر نگفت و راز رهایی شیخ صنعان را افشا کرد:
- باید به سوی روم برویم. ما هم باید جملگی ترسا شویم. ما مریدان شیخ صنعانیم... !
مریدان بر خواستند. پیرمرد در جلو می رفت و مریدان شیخ، شرمزده از پشت او می آمدند به امید آنکه از این رفت و آمد ها چاره ای باشد برای رهایی شیخشان. شرمزده از اینکه شیخ را تنها گذاشته اند، اینک در دلهاشان شوق دیدار شیخ ِ زُنّار بسته بود.
***
خیال...
... مردی روحانی از دور می آید... او کیست که وجودش غرق نور سبز رنگ است؟... چقدر روحانی، چقدر خوش سیما، دو گیسوی بلند افکنده بر دوش. به نزدیک من می آید... آه خدای من! ... با او چه سخنی بگویم؟... چه بخواهم؟... آه یادم آمد! رهایی شیخ. رهایی شیخ صنعان. سلام بر تو ای بزرگوار!! ... خدایا. توان سخن گفتنم نیست...
آه خدای من... شکر؛ چنین بزرگی، بزرگترین بشری که می شناسم بر سرم دست محبت می کشد... حالا موقع درخواست است... هیچ وقت اینگونه صادقانه اشک نریخته بودم... هیچ وقت... ای نبی!... شیخم را نجات بده... شیخ صنعان، شیخ پاکان، مراد مریدان را نجات بده... نجاتش بده... خدای من! ... آه... نعمتت را قدر می دانم ای بزرگوار ترین. فردا در انتظار شیخ می نشینم... فردا!
***
پیرمرد از خواب پرید. مریدی از مریدان شیخ گفت: ای حضرت والا. خواب بدی دیدید؟ نکند به دنبال شما هم باید تا روم بدویم...
پیرمرد به آرامی گفت: آری باید بدوید. فردا روز دیدار شیخ است. فردا شیخ ما به میان ما باز می گردد. هاااای! بر خیزید ای مریدان شیخ صنعان! برخیزید که روز رهایی شیخ رسید.
***
در فردا روز انبوه مریدان شیخ صنعان، شیخ خود را گریان نشسته بر سر کوی یار دیدند. زنار از کمر باز کرده و استغفار گویان. اشک بر چشم جاری کرده بود و می گریست. مریدان گرد شمع خود حلقه زدند. پیرمرد به کنار شیخ رفت. دست شیخ را در دست گرفت و بوسید. شیخ صنعان بر خواست. دل را در گرو دختر ترسا گذاشت و با یاران به جانب کعبه باز گشت.
***
روز ها می گذشت. شاید چندین سال. روزی از روزها مریدی از مریدان شیخ دوان دوان به داخل عبادتگاه آمد. فریاد زد: ای شیخ بزرگوار. دختری سفید جامه از جانب روم می آید...
شیخ برخواست. به میان بیابان دوید. از دور، یار دلنواز می دوید و می آمد. زنار از کمر گشوده بود و جامه سفید به تن کرده بود. شیخ دوید. نگاه مریدان به شیخ بود. عده ای در شک و عده ای در یقین. فریاد های شوق از جانب شیخ صنعان و دختری که دیگر ترسا نبود شنیده می شد. آغوش ها آماده بود تا دیگری را بفشارد. چشم ها آماده بود تا بگرید. دخترک را دیگر توان دویدن نبود. ایستاد. بر زمین نشست. شیخ اما همچنان می دوید. به کنار محبوب رسید. دخترک گفت: الوداع ای شیخ عالم الوداع! شیخ صنعان محبوبش را در آغوش کشید. دخترک بار دیگر به آرامی گفت: وداع... و چشم های زیبایش را بست.
شیخ گریست. محبوبش از دست رفته بود. در میان کویر آتشناک در غم معشوق از دست رفته زاری کردن چه غمناک است. شیخ معنی غم را در می یافت. نوحه سرودن آغاز کرد...





نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان عجیب اما واقعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 6 شهریور 1395 02:26 ق.ظ
نمی دونم چرا هروقت که اسم شیخ و مریدان رو می شنوم خنده ام می گیره
شنبه 30 مرداد 1395 02:35 ق.ظ
داستان عالی بود.........اینو گفتم ی موقع فک نکنید جزء اون کسخل هایی هستم که داستان رو نفهمیدن ها خخخخ
دوشنبه 27 خرداد 1392 10:01 ق.ظ
یکشنبه 26 خرداد 1392 04:32 ب.ظ

سه شنبه 21 خرداد 1392 06:03 ب.ظ
ایییییییش مسخره
شنبه 18 خرداد 1392 03:17 ب.ظ
طرف تو بیمارستان بود یا تیمارستان؟
کی بود چی بود کجارفت؟
چی شد که اون جاها رفت؟
چهارشنبه 8 خرداد 1392 03:26 ب.ظ
DASTANE ghashang va jalebi bod .dostane aziz be jaye inke cherto pert benevisid dastan o khob bekhonid va bad nazar bedid
شنبه 4 خرداد 1392 06:28 ب.ظ
كی بود؟... چی شد؟... كجارفت؟... كجااومد؟...
پنجشنبه 13 مهر 1391 04:03 ب.ظ
سلام
من اولین بار نقاشی شیخ صنعان و دختر ترسا را در کاخ نیاوران روی یکی از فرشها دیدم و بسیار مشتاق شدم که ببینم داستان چی بود.

ممنون.خیلی زیبا بود.همه این داستانها خبر از عشق بین خدا و بنده میدهد...آه خدای من!
چهارشنبه 15 شهریور 1391 02:05 ب.ظ
eftezah
جمعه 9 تیر 1391 05:03 ق.ظ
Bi maze
سه شنبه 30 خرداد 1391 08:08 ق.ظ
خیلی زیبا بود


داستان های آتشین و عاشقانه رو خیلی دوست دارم. مرسی
سه شنبه 18 بهمن 1390 06:34 ب.ظ
کم از مزخرف نداشت.
چهارشنبه 20 مهر 1390 11:34 ق.ظ
So Coool...
Great Job. Go ahead You would be the best
One of my friends has advised me to read this b story! I enjoyed so much

Thankkk YOU .
سه شنبه 25 مرداد 1390 12:00 ب.ظ
akharesh chi shod sheikh nakam mond ya na ghablan be moradesh reside bod??
یکشنبه 16 مرداد 1390 06:37 ب.ظ
خیلی خیلی قشنگ بود حیف اون هایی كه معنی داستان را نفهمیدند
سه شنبه 14 تیر 1390 05:57 ب.ظ
سه شنبه 14 تیر 1390 05:56 ب.ظ
مسخره کردی خودتو ها!!!!!!!!!!
شنبه 31 اردیبهشت 1390 11:39 ق.ظ
دیگه ازاین داستانهای بی سروته ننویس باتشكر
شنبه 17 اردیبهشت 1390 05:15 ب.ظ
نه سر داشت نه ته!!!
لطفا دیگه ازین چرت و پرتا ننویس

شنبه 6 فروردین 1390 03:45 ق.ظ
قشنگ نوشته بودی
ولی داستان اش خیلی چرتو پرت بود
من نفهمیدم داستان میخواست چه چیزی رو بگه
خودت فهمیدی
حیف اون ادبیات دلنشین و زیبا ات
چهارشنبه 25 اسفند 1389 11:29 ب.ظ
خیلی خر تو خر بود کی به کی بود؟
چهارشنبه 25 اسفند 1389 12:44 ق.ظ
عالیه.افرین
جمعه 28 آبان 1389 04:02 ق.ظ
جان مادرت خودتم فهمیدی کی به کی بود شوما جیب مارو نزن داستان نوشتن پیشکش
چهارشنبه 31 شهریور 1389 03:28 ب.ظ
با سلام
ببخشید آخر این داستان چی شد؟؟؟!!!
نکنه که داستان را نصفه نوشته بودید؟؟؟
من هنوز گیج هستم
ترسا که بود؟
چرا شیخ دنبال او رفت؟؟؟
پیرمرد که بود؟
خوابی که پیرمرد دید و کسی که در خواب بود؟
؟؟؟
؟؟؟؟
؟؟؟؟؟
پنجشنبه 17 تیر 1389 04:31 ب.ظ
درود بر شما آرتمیس گرامی
سپاس ، داستان شما بسیار زیبا بود.
شاد باشید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه