تبلیغات
داستان های کوتاه جذاب و خواندنی
 
داستان های کوتاه جذاب و خواندنی
داستان های کوتاه جذاب ، خواندنی، طنز ، پند آموز
درباره وبلاگ


مجموعه داستان های کوتاه جذاب و خواندنی،داستان های کوتاه جذاب ، خواندنی، طنز ، پند آموز، عاشقانه

مدیر وبلاگ : میعادگاه


مطالب اخیر
نظرسنجی
چه نوع داستانی بیشتر دوست دارید ؟






http://images.persianblog.ir/624163_r52aOvtQ.gif
در ژاپن سگ معروفی با نام هاچیکو به دنیا آمد که زندگی و منش او به افسانه ای از یاد نرفتنی بدل گشت. هاچیکو سگ سفید نری از نژاد آکیتا که در اوداته ژاپن در نوامبر سال ۱۹۲۳ به دنیا آمد. زمانی که هاچیکو دو ماه داشت به وسیلۀ قطار اوداته به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه شیبوئی میرسید قفس حمل آن از روی باربر به پائین می افتد و آدرسی که قرار بود هاچیکو به آنجا برود گم می شود و او از قفس بیرون آمده و تنها در ایستگاه به این سو و آن سو میرود در همین زمان یکی از مسافران هاچیکو را پیدا کرده و با خود به منزل میبرد و به نگهداری از او می پردازد.این فرد پروفسور دانشگاه توکیو دکتر شابرو اوئنو بود.

پروفسور به قدری به این سگ دلبسته می شود که بیشتر وقت خود را به نگهداری از این سگ اختصاص می دهد. دور گردن هاچیکو قلاده ای بود که روی آن عدد ۸ نوشته شده بود (عدد هشت در زبان ژاپنی هاچی بیان می شود و نماد شانس و موفقیت است) و پروفسور نام اورا هاچیکو می گذارد. منزل پروفسور در حومه شهر توکیو قرار داشت و هر روز برای رفتن به دانشگاه به ایستگاه قطار شیبوئی میرفت و ساعت ۴ برمی گشت. هاچیکو یک روز به دنبال پروفسور به ایستگاه می آید و هرچه شابرو از او می خواهد که به خانه برگردد هاچیکو نمی‌رود و او مجبور می شود که خود هاچیکو را به منزل برساند و از قطار آن روز جا می ماند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان پند آموز، 
برچسب ها : داستان، داستان خواندنی، ماجرای جالب، داستان نویسی، سایت داستان، داستان کوتاه، داستان جذاب،
چندhttp://www.picdane.ir/ordibehesht92/127.jpg دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند.روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت...





ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتاه،  حکایت های پند آموز، 
برچسب ها : داستان، داستان جالب، ماجرای خواندنی، داستان کوتاه، داستان زیبا، داستان جذاب، سایت داستان نویسی،
http://akhondy.ir/wp-content/uploads/2013/06/nader-shahe-borozg.jpgزمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟قرآن. از کجای قرآن؟- انا فتحنا….نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن اباکرد.نادر گفت: چر ا نمی گیری؟




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان پند آموز، 
برچسب ها : داستان، سایت داستان، داستان نویسی، داستان جالب، ماجرای خواندنی، داستان زیبا، داستان ادبی،
روزیhttp://aloneboy.com/pic/nagashi/paints%20of%20kids/paints%20of%20kids%20_%20AloneBoy%20(24).jpg مردیجان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان، سایت داستان، داستان نویسی، داستان جالب، ماجرای خواندنی، داستان جذاب، داستان زیبا،
دوشنبه 24 شهریور 1393
http://www.morecoloringpages.com/how_to_draw/new_img/31-18.gifیک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا
که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال
طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده
کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی،....
جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان، سایت داستان، داستان نویسی، داستان جالب، ماجرای خواندنی، داستان جذاب،
یکشنبه 23 شهریور 1393
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویhttp://berooztarinha.com/wp-content/uploads/2013/02/134-1-1.jpgم"
ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن
ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، داستان جذاب، داستان خواندنی، ماجرای جالب، سایت داستان، داستان نویسی،
سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی می کرد که وزیری داشت.
http://www.tourismroham.com/wp-content/uploads/2012/12/qajar-Painting.jpg
وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی که رخ می دهد به صلاح ماست.

روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید، وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !

پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او...

ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان پند آموز، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، داستان پندآموز، سایت داستان، داستان جذاب، داستان نویسی، ماجرای خواندنی،
http://www.wikitree.com/photo.php/3/31/Alexander_the_Great_-_Bust.jpg

میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟

یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش ..

و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».

اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد:



ادامه مطلب


نوع مطلب : حکایت های پند آموز، 
برچسب ها : داستان، سایت داستان، داستان پند آموز، داستان خواندنی، داستان جذاب، ماجرای خواندنی، داستان زیبا،
روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت.

زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با خریدن جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه خوشحال می‌کرد. بسیار مراقبشhttp://cdn.asriran.com/files/fa/news/1392/10/15/324153_715.jpg بود و بهترین چیزها را به او می‌داد.‌‌

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می‌کرد. اگرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او تنهایش بگذارد.

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست داشت. او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب همسرش بود. مرد در هر مشکلی به او پناه می‌برد و او نیز به تاجر کمک می‌کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا بود که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش....



ادامه مطلب


نوع مطلب : حکایت های پند آموز، 
برچسب ها : داستان، سایت داستان، داستان نویسی، ماجرای خواندنی، داستان پند آموز، حکایت جالب، داستان زیبا،
زنانصبح ساعت 5قدیم: به آهستگی از خواب بیدار می‌شود. نماز میخواند و سپس به لانه مرغها میرود تاتخم مرغها را جمع کندجدید: مثل خرچنگ به رختخواب سبیده و خر و پف میکند.صبح ساعت 6 قدیم: شیر گاو را دوشیده است ، چای را دم کرده است ، سفره صبحانه را باعشق و علاقه انداخته و با مهربانی مشغول بوسیدن صورت آقای شوهر است  تا از خواب بیدار شود.جدید: بازهم خوابیده است




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان، سایت داستان، داستان نویسی، داستان جالب، ماجرای خواندنی، داستان جذاب، داستان زنان،
سه شنبه 18 شهریور 1393
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمکhttp://www.nagsh.net/images/phocagallery/nature/thumbs/phoca_thumb_l_trees-nagsh-ir-78.jpg کنیدروزنامه نگارخلاقی از کنار او می‌گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن‌روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم‌های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه‌نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می‌شد



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان پند آموز، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، سایت داستان نویسی، داستان جالب، داستان پند آموز، ماجرای خواندنی، داستان زیبا،


( کل صفحات : 32 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


تبلیغات
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه